در اتاقم باز شد یک هیبت سیاه رنگ تو چهار چوب در ظاهر شد. دستشو دراز کرد و چراغ را روشن کرد٬ بابام بود٬ گفت: چی شده پسرم؟ حرف نزدم٬ سکوت حکم فرما شد و چیزی جز لرزیدن و هق هق نبود.
بابام اومد بالا سرم منو بغل کرد. تا صبح خوابیدم. وقتی صبح از خواب بلند شدم دیدم بابام بالای سرم نشسته و داره کتاب می خونه. گفتم: سلام٬ خوب خوابیدید؟
جوابمو با یک خنده معنی دار داد و گفت: برا صبحانه آب پرتقال داریم.
فهمیدم تا صبح کنارم نشسته و نخوابیده.
این قضیه مربوط می شه به زمانی که من ۶ سالم بود و ۲ شب قبلش یک کاسه پر از سم رو سر سرکشیده بودم.
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو ميآيم
من پر از عشق محبت
من سرپا محتاج
من پر از وسوسهي رويايم

نابينا: دوستت دارم ...!
ماه: تو که مرا نمي بيني ..... چگونه مرا دوست داري ؟
نابينا: چون تو را نمي بينم دوستت دارم .
ماه: چرا ؟
نابينا: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما اکنون عاشق خودت هستم ...
سلام ای هموطن ٬ ای عاشق زیبایی ٬
اصلا سلام ای عاشق...!
