يك دفعه چشم هايم را باز كردم، ...، اشتباه فكر نكنيد كه اين هم مانند ماجرا هاي كليشه اي شود، نه خواب بودم، نه جلو آينه و نه پشت چراغ قرمز وسط چهار راه، اصلاً چشمانم را باز نكردم چون باز بودند و فقط حواسمو جمع كردم، فكرمو متمركز كردم، گوشامو تيز كردم و چشمام را تنگ كردم و ديدم كه از صداي كوبيده شدن برف زير پاهايم، تيك تاك ساعت، زنگ موبايل، راه رفتن روي برگ هاي زرد پاييزي، صداي سوت كشيدن زودپز زن همسايه و خرخر هم اتاقيم بدم مي آيد. از رنگ سفيد استخواني روي ديوار، سفيدي يخچال، سفيدي برف، سفيدي ابر آسمان متنفرم.
كلاً از سفيدي ها و پاكي هاي اطرافم متنفرم، از صداهاي قشنگِ فريبنده ي اطرافم بيزارم، روحم را چنگ مي اندازند، چون به سياهي پشت اين سفيدي ها پي برده ام، ديگر متوجه شده ام كه اين سفيد استخواني روي ديوار تنها سياهي هاي روي بدنه ي ديوار را پوشانده است، اين رينگ تون زيباي گوشي صداي پر از مكر و حيله ي شخص پشت خط را توجيه مي كند.
.
.
.
به تازگي فهميده ام كه از دم طاووس هم بدم مي آيد.

قبل از اينكه بيام دانشگاه بابام منو كشيد كنار و يه داستان برام تعريف كرد:
يكي از سياستمداران بزرگ انگلستان بازنشست ميشود، دوران بازنشستگيش همزمان ميشود با مستقل شدن پسرش. پسر ميرود پيش پدر و ميپرسد: پدر جان يه درس در مورد زندگي به من بده؟
پدر ميگويد: خودت ياد ميگيري.
خلاصه از پدر انكار و از پسر اصرار. بالاخره پدر تسليم ميشود و ميگويد: برو تو ايوان طبقه دوم وايسا منم پايين وايميسم.
پدر به پسر ميگه: بپرپايين.
پسرميترسد ولي پد ر اطمينان ميدهد كه اتفاقي نميافتد.
پسر ميپرد، دست و پايش ميشكند و از هوش ميرود. در بيمارستان كه به هوش مياد از پدرش سوال ميپرسد كه پدر جان من ازت يه درس خواستم،اين چه كاري بود كردين؟
پدر شروع ميكند به خنديدن و ميگويد: اين همون درسه بود كه تو زندگيت هيچوقت به هيچكس اعتماد نكن حتي پدرت.
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هركه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
ديارِ اژدها، ديار درد، ديار غيرقابل سكونته كه با اين وجود، مسكونيه. هر كسي كه از ميونِ اون سرزمينِ درَندَشتِ برهوت ميگذره، راهِ شخصيِ خودشو داره كه تنهايي ازش عبور ميكنه.
اگه ساكنان، سيّاحانِ ديارِ اژدها، دوروبَرِشونو نگاه كنن، سيّاحاي ديگه رو ميبينن، ولي تو اين ديار دردهاي تحمل كردني اما غيرقابل تحمّل، هركسي اونقدر تو مسيرِ سفرِ خودش غرق شده، كر شده، كور شده، كه هرچي چشم ميدَوونه و ميگرده، هيچكسِ ديگهاي رو نميبينه كه تو اين راه حتي به ضرب و زور همراهيش كنه. يه سربالاييه، به سمت قله كوه. شيبش خيلي تنده; ميبردت تا ستيغِ بي آب و علف رشته كوهها. من تو سرزميني كه ديگه هيچ انتخابي وجود نداره پا نميذارم. تو دامنهي رشته كوهها واميستم و ديگه بالا نميرم.
يه بار داستان يه پيرزن اسكيمو رو خوندم كه ميدانست دورانش سرآمده و خواهش كرد از خونه خانوادگي، از تو خونه يخي اسكيموييشون، ببرنش بيرون، تنها بذارنش رو يه قطعه يخِ در حال جدا شدن از يه پاره يخِ شناورِ بزرگ، تا بتونه با آب بره، جدا بشه _از _همه_

