باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد ؛
به عروسي عروسك هاي
كودك خواهر خويش ؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس .
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسك هايش مي رقصد
كودك خواهر من ،
امپراطوري پر وسعتش را هر روز ،
شوكتي ميبخشد .
نام تو را مي خواند !
_ گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! _
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات ،
آب اين چسمه به سر چشمه نمي گردد باز ؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .
باز كن پنجره را ! _
_ صبح دميد ! .
قـــم بـــــدكى نيست از براى محصِّل
سنگك نــــرم و كبـــاب، اگر بگذارد
...
حــــــوزه علميّــــــــه داير است و ليكن
خـــــــانِ فرنگى مـــــآب، اگر بگذارد
...
عينك بــــــا آب و تـــاب، اگر بگذارد
....
پينكى و چُرت و خــواب، اگر بگذارد
...

امروز يه دنيا رو خراب كردم.
اى وازده ترّهــــات بس كـــن تكـــــرار مكـــــــــرّرات بس كن
بر بند زبـــان يـــــاوه گويـــــى بشكـــن قلـم و دوات بس كن
اى عاشق شهرت اى دغلباز بس كــن تـو خُزعبلات بس كن
گفتار تــــــو از براى دنيا است پيگيـــــرى مهمــــلات بس كن
بــــــــردار تو دست از سر ما تكـــــرار مكـــــرّرات بس كــــن
تكــــرار مكـــــــرّرات بس كن تكـــــــــرار مكرّرات بس كن


