شاید دیگه ننوشتم اما دلم آروم نمیگیره٬ اگر دوباره خواستم بنویسم کوتاه کوتاه کوتاه مینویسم.

امروز يه دنيا رو خراب كردم.
اى وازده ترّهــــات بس كـــن تكـــــرار مكـــــــــرّرات بس كن
بر بند زبـــان يـــــاوه گويـــــى بشكـــن قلـم و دوات بس كن
اى عاشق شهرت اى دغلباز بس كــن تـو خُزعبلات بس كن
گفتار تــــــو از براى دنيا است پيگيـــــرى مهمــــلات بس كن
بــــــــردار تو دست از سر ما تكـــــرار مكـــــرّرات بس كــــن
تكــــرار مكـــــــرّرات بس كن تكـــــــــرار مكرّرات بس كن

خندهي تلخ من از گريه غمانگيزتر است
كار من از گريه گذشته كه به آن ميخندم


اگه امكانش هست يكي شمارهي ايرانسلي، تاليايي يا حتي همراه اولي از خدا به من بده. به جون خودم دلم براش تنگ شده.


دیدی چه آوردی ای دوست
از دست دل بر سر من؟
عشق تو در دل نهان شد
دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر وکمان شد
از بار غم پیکر من
می سوزم از اشتیاقت
در آتشم از فراغت
کانون من، سینه من
سودای من، آذر من
بار غم عشق او را
گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن
اول دلم را صفا داد
آیینه ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد
عشق تو خاکستر من

و بادها نوازشش
و گل ها زیر پاهایش ذبح می شوند
و او حقیقتی ست
از جنس احساس های مقدس
و تازه می فهمی
که زن تنها بهانه ای ست
که مردها را به خدا می رساند...
شيوهي چشمت فريب جنگ داشت
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم

خوب اكثر كسايي كه اين متن رو ميخونن + هستن ،ولي من نميدونم اطرافيامون از + چه توقعاتي دارن. + هرچقدر هم خودشو به زمين و زار بزنه آخر سر بچهي مامان جونشه، از اين جوون چه توقعي ميشه داشت. از + ۲۰ ساله كه داره ۲ جا كار ميكنه، دانشگاههم ميره، تو دانشگاه فعاليت فرهنگيم ميكنه، دور از خانوادشم هست ديگه چيميخوايم ما.

توقع داريم + با شرايط بالا ويلا داشته باشه يا الگانس يا ... . مدام هم كه تو سرش ميخوره كه من دارم خرجتو ميدم ديگه چه مرضيه بشين درستو بخون. يك نفر نيست به اون پدر بزرگوار بگه: " آهاي آدمي كه دنبال پيشرفت بچت هستي يكم ببين داره چيكار ميكنه بين ميخواد بعد ۲۰ سال اثبات كنه مردي شده، اما اي دريغ كه ما تو ايرانيم و تو ايران پسر تا سربازي نره مرد نيست حالا اگه ماهي ۵۰۰ تومان هم درآمد داشته باشه."
خيلي از ما جوانها خيلي از آرزوهامونو يا بايد تو ۸۰ سالگي بهش برسيم يا تو گور. ميگه بابا زن ميخوام، ميگه چي داري؟ خوب حق داره ميخواي دختر مردم رو بدبخت كني. باباتم نميتونه خرج يه نون خور بيشتر رو بده خودتم اضافي هستي چه برسه به زنت. خوب حالا بايد چيكار كنيم؟
اين اتفاقات از برداشت هاي غلط ما از زندگيه. تو درست تربيت نشدنمونه. تو اجتماع قرار نگرفتنمونه. هنوز دنبال آرزوهاي كوچيكمون هستيم.
فكر ميكنيم بزرگ شديم.
ولي + اگر بخواد ميتونه به همهِ اون بالاييها دست پيدا كه اگه خودش خودشو پيدا كنه.
خواهشن ما سر بچههامون اين بلا رو نياريم و از اول بزرگمنش و مستقل بزرگشون كنيم.
ميدونم خيلي چيزاي مهم و حياتي رو جا انداختم.
ميدونم خيلي تند نوشتم.
ميدونم اين نظر من بود نه جامعه در صورتي كه ما تو جامعه هستيم نه تو خودمون.
ميدونم ... ميدونم...ميدونم... .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشكر از سیب خوشبو(حسن میثمی) كه باني نوشتن اين پست شد!
ما ز ياران چشم ياري داشتيم...


طبق معمول و روال گذشته كنكاشي را كه ميخواهم شروع كنم با تعريفي كوتاه از آن كنكاشم را آغاز ميكنم. شايد افرادي كه مرا ميشناسند و نوشتههايم را در گذشته خواندهاند مانند پست "محرم1430" ميگيوند حرفهاي كليشهاي زدي ولي سعي ميكنم حرف تكراري و كليشهاي نباشه.
عيد براي من از 22بهمن شروع ميشه و 1 فروردين تموم ميشه. ميدوني چرا؟ بعد از 22 بهمن همه ميرن تو فكر خانهتكاني و خريد و بدبخت كردن آقايان به دست خانومها و... .عيد، عيد... براي من واژهاي ست غريب ولي آشنا، غريب از اين لحاظ كه هيچوفت دركش نكردم و آشنا از آنجا كه 20 تا عيد و كه هيچكودومشونو نفهميدم گذروندم. از اينجا عيدم 1 فروردين تموم ميشه كه هيچگاه تو قنوت اولين نماز سال نو نتونستم اشكي بريزم و استغفار كنم از سال گذشتم.
عيد شده منبع درآمد هزاران آدم كلاش، خوب مسلهاي نيست تو هم كلاش بشو. مگه نگفتن خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو. خوب منم كلاش ميشم منم ميكنم. به اين دليلاه كه ميگم عيد يك روزش خوبه نه 13 روزش.
ببخشيد از همه در حرف زدم شرمنده.
منبع: ويكيپديا

اگر حتي زندگيم برايت ارزشي دارد بيا و آن را بگير

يك جناب دكتر مادر مردهاي ميگفت: " ايران 70 ميليون موافق داره و 70 ميليون مخالف" (اول کاری بحث سياسي شد خدا آخرشو به خیر بکنه!)، يكي از فاميلهاي خيلي خيلي نزديك من هم ميگفت:" ايران 60 ميليون كارشناس داره، 60 ميليون گوساله!"(آلبته آمار مربوط به قبل از سرشماريه سال 1385 است). البته توهين نشه ولي ببينيد، تو خيابون وقتي تصادف ميشه پليس پشت سر كارشناسان راهنمايي رانندگي( استعاره از آن 70 ميليون كارشناس) ميمونه و مجالي براي انجام وظيفه نداره (اينچاست كه كارشناس ميشه ...). حالا از بحث زياد دور نشويم، من يكي از اون كارشناسام (كه اون فاميل خيلي خيلي نزديك معتقد است كه روي او يكي 60 ميليون را سفيد كردهام)، ولي در زمينهي سينما نه راهنمايي و رانندگي. خوب ميخواستم اينو بگم كه وقت گذاشتن روي فيلمهاي ايراني حماقتي بيش نيست، راست و حسيني در كل اين زندگي 20 ساله پر بركتم! 3 تا فيلم جون دار بيشتر تو سينماي ايران نديدهام:
1- روز واقعه (شهرام اسدي) 2- دلشدگان (مرحوم علي حاتمي) 3- آژانس شيشهاي (ابراهيم حاتميكيا)

حقيقتا اين پست قرار نبود اينطوري شزوع بشه، ولي شد كاريشم نميتونم بكنم. وفتي بچهتر بودم عاشورا بعد از ظهرها شبكهي 1 "روز واقعه" را نشون ميداد ولي چند سالي بو يا صبح ميذاشتن يا نصفه شب منم نميرسيدم ببينم تا امسال محرم كه ديگه بعد از مدت ها يه سيدي اورجينال گرفتم و خدمتي به صنعت سينماي ايران انجام دادم. يه فيلم 90 دقيقهاي رو تو 3 ساعت ديدم نميدونم چرا؟ وقتي به خودم آمدم ديدم تازه اي دل قافل 3 صفحهام نوشتم، موندم (كان نهو ...)، خدايا اين چه چيزي بود تاحالا سابقه نداشت اينجوري بشه نميدونم چي بود ولي وقتي نوشتههامو خوندم تازه داشت يادم ميومد چرا نوشتم و چي نوشتم:
كيست كه مرا ياري كند؟
فردا مسيح را در نينوا به صليب ميكشند
در وادي وحشت فردا مسيح بر صليب ميرود
كجاست ياري كنندهاي كه مرا ياري كند؟
كجاست ياري كنندهاي كه مرا ياري كند؟
آيا كسي هست كه مرا ياري كند؟
_______________________________________________________
مسيح را مسيحيان نكشتند، چگونه است كه مسلمانان امام خود را ميكشند؟
_______________________________________________________
عشق يعني گداختن،
و عشق مركب حركت است، نه مقصد حركت،
تا اين عشق با تو چه كند.
و...
اينها نصف چيزايي بود كه نوشتم. براي عشق معنايي نداشتم، به دستش آوردم، ولي سوالهاي ديگري برايم به وجود آمد:
چگونه است كه مسلمانان امام خود را ميكشند؟ چرا همه را شهيد كردند و...
حسين(ع) براي امري يزرگ قيام كرد، آيا خلافت كوفه كاري كوچك بود؟
چگونه روزي پشت سرش(مسلم) نماز ميخوانند و روز دگر سرش را بر نيزه ميكنند؟
با امام حاضرمان اين كار را كرديم با امام غايبان (گلچهرهي زهرا(س)) چه ميكنيم؟
اصليترين سوالي كه آمد تو ذهنم و هنوزم بيرون نرفته اينه كه: آيا براي ظهور آمادهام؟
می دانم حرف هایم تکراری بود ولی چاره ای نیست این حرف های تکراری باعث می شود که تفکر کنم و از این مخ آکبند استفاده کنم.
(راستی خیلی جالبه وقتی تو گوگل search میکنی برای عکس های روز واقعه بغیر از 5 تا عکس نمی تونی پیدا کنی اونم تازه برای تبلیغ فیلم است این عکس بالا هم از خبرگزاری فارس امانت گرفتم)
نميدونم ولي ميخوام سكوت كنم، يعني در اصل حرفي براي زدن ندارم، محرم....
تمام چيزهاي موجود در زندگيم و از تو محرم گرفتم
حالا نوبت سكوته...
ميخوام فكر كنم...
امام حسين كي بود؟

يك دفعه چشم هايم را باز كردم، ...، اشتباه فكر نكنيد كه اين هم مانند ماجرا هاي كليشه اي شود، نه خواب بودم، نه جلو آينه و نه پشت چراغ قرمز وسط چهار راه، اصلاً چشمانم را باز نكردم چون باز بودند و فقط حواسمو جمع كردم، فكرمو متمركز كردم، گوشامو تيز كردم و چشمام را تنگ كردم و ديدم كه از صداي كوبيده شدن برف زير پاهايم، تيك تاك ساعت، زنگ موبايل، راه رفتن روي برگ هاي زرد پاييزي، صداي سوت كشيدن زودپز زن همسايه و خرخر هم اتاقيم بدم مي آيد. از رنگ سفيد استخواني روي ديوار، سفيدي يخچال، سفيدي برف، سفيدي ابر آسمان متنفرم.
كلاً از سفيدي ها و پاكي هاي اطرافم متنفرم، از صداهاي قشنگِ فريبنده ي اطرافم بيزارم، روحم را چنگ مي اندازند، چون به سياهي پشت اين سفيدي ها پي برده ام، ديگر متوجه شده ام كه اين سفيد استخواني روي ديوار تنها سياهي هاي روي بدنه ي ديوار را پوشانده است، اين رينگ تون زيباي گوشي صداي پر از مكر و حيله ي شخص پشت خط را توجيه مي كند.
.
.
.
به تازگي فهميده ام كه از دم طاووس هم بدم مي آيد.

قبل از اينكه بيام دانشگاه بابام منو كشيد كنار و يه داستان برام تعريف كرد:
يكي از سياستمداران بزرگ انگلستان بازنشست ميشود، دوران بازنشستگيش همزمان ميشود با مستقل شدن پسرش. پسر ميرود پيش پدر و ميپرسد: پدر جان يه درس در مورد زندگي به من بده؟
پدر ميگويد: خودت ياد ميگيري.
خلاصه از پدر انكار و از پسر اصرار. بالاخره پدر تسليم ميشود و ميگويد: برو تو ايوان طبقه دوم وايسا منم پايين وايميسم.
پدر به پسر ميگه: بپرپايين.
پسرميترسد ولي پد ر اطمينان ميدهد كه اتفاقي نميافتد.
پسر ميپرد، دست و پايش ميشكند و از هوش ميرود. در بيمارستان كه به هوش مياد از پدرش سوال ميپرسد كه پدر جان من ازت يه درس خواستم،اين چه كاري بود كردين؟
پدر شروع ميكند به خنديدن و ميگويد: اين همون درسه بود كه تو زندگيت هيچوقت به هيچكس اعتماد نكن حتي پدرت.
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هركه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
ديارِ اژدها، ديار درد، ديار غيرقابل سكونته كه با اين وجود، مسكونيه. هر كسي كه از ميونِ اون سرزمينِ درَندَشتِ برهوت ميگذره، راهِ شخصيِ خودشو داره كه تنهايي ازش عبور ميكنه.
اگه ساكنان، سيّاحانِ ديارِ اژدها، دوروبَرِشونو نگاه كنن، سيّاحاي ديگه رو ميبينن، ولي تو اين ديار دردهاي تحمل كردني اما غيرقابل تحمّل، هركسي اونقدر تو مسيرِ سفرِ خودش غرق شده، كر شده، كور شده، كه هرچي چشم ميدَوونه و ميگرده، هيچكسِ ديگهاي رو نميبينه كه تو اين راه حتي به ضرب و زور همراهيش كنه. يه سربالاييه، به سمت قله كوه. شيبش خيلي تنده; ميبردت تا ستيغِ بي آب و علف رشته كوهها. من تو سرزميني كه ديگه هيچ انتخابي وجود نداره پا نميذارم. تو دامنهي رشته كوهها واميستم و ديگه بالا نميرم.
يه بار داستان يه پيرزن اسكيمو رو خوندم كه ميدانست دورانش سرآمده و خواهش كرد از خونه خانوادگي، از تو خونه يخي اسكيموييشون، ببرنش بيرون، تنها بذارنش رو يه قطعه يخِ در حال جدا شدن از يه پاره يخِ شناورِ بزرگ، تا بتونه با آب بره، جدا بشه _از _همه_
وقتی یکجا نشستم دارم یک کاری را انجام می دهم بعد از گذشت چند... نمی دونم شاید چند دقیقه شاید هم چند ساعت٬ بدون اینکه متوجه گذر زمان شوم٬ میبینم که دارم فکر می کنم. گاهی از خودم میپرسم: داری به چی فکر می کنی؟ برای خودم جوابی ندارم٬ آره اگر کسی ازم بپرسه توجیهش می کنم در حد المپیک ولی با خودم که رو راستم جوابی ندارم. واقعاْ جوابی ندارم.
مدام فکر های بیخودی میاد تو کلمو این سلول های خاکستری را درگیر خودشون میکنن. یکی نیست بگه آخه بابا بی انصافا یکمشم بزارید برای بعداْ خدای نکرده می خواهم ۱۲۰ سال زندگی کنم٬ ولی کو گوش شنوا...
نمی دونم چی اتفاقی داره می افته که جدیداْ دارم به این نتیجه میرسم که اساساْ به هیچی فکر نمی کنم.
یه بار جلوی آینه وایسادم گفتم: تو کی هستی؟
.
.
جوابی نداشتم٬ این دفعه ام جوابی نداشتم٬ مثل تمام عمرم این بارهم برای خودم جوابی نداشتم.

ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیريم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم میمیریم

تاريخ چشم به راه فاطمه اي ديگر است. انتظار به سر مي آيد و شميم دلنوازي، خانه خورشيد را فرا ميگيرد. خنكاي حضور دوباره فاطمه (س) در فضاي مدينه جاري مي شود و كوثر فاطمي، جوشيدن ميگيرد. به كوچه باغهاي حرم تو پناه مي آورم و در سايه سار ملكوتي آن، نفسي تازه مي نمايم. كنار نهر استجابت مي نشينم و قطره اي مي شوم در آبي زلال اشك هاي زائرانت. ضريح نوراني ات را در آغوش ميگيرم و از بين شبكه هاي آن، مزار مطهر تو را تماشا مي كنم.
باورم نمي شود!
آيا به اين سادگي به زيارت تو آمده ام!
تو كه زيارتت،
همسان زيارت ياس گمشده مدينه است!

سلام ای هموطن ٬ ای عاشق زیبایی ٬
اصلا سلام ای عاشق...!
