تبليغاتX
گلچهره

گلچهره

گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد؟
یک داستان واقعی
یکدفعه از خواب پریدم٬ هوا گرم بود٬ خیس عرق شده بودم٬ نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. ناخدا گاه داد زدم٬ فریاد زدم٬ نعره زدم٬ آخرش گریم گرفت...!

در اتاقم باز شد یک هیبت سیاه رنگ تو چهار چوب در ظاهر شد. دستشو دراز کرد و چراغ را روشن کرد٬ بابام بود٬ گفت: چی شده پسرم؟ حرف نزدم٬ سکوت حکم فرما شد و چیزی جز لرزیدن و هق هق نبود.

بابام اومد بالا سرم منو بغل کرد. تا صبح خوابیدم. وقتی صبح از خواب بلند شدم دیدم بابام بالای سرم نشسته و داره کتاب می خونه. گفتم: سلام٬ خوب خوابیدید؟

جوابمو با یک خنده معنی دار داد و گفت: برا صبحانه آب پرتقال داریم.

فهمیدم تا صبح کنارم نشسته و نخوابیده.

این قضیه مربوط می شه به زمانی که من ۶ سالم بود و ۲ شب قبلش یک کاسه پر از سم رو سر سرکشیده بودم.

 

+نوشته شده در 87/07/30ساعت15:53توسط علیرضا |








Powered by WebGozar

RSS